العلامة المجلسي
229
حياة القلوب ( فارسي )
ألوان جواهر گرانبها ، وروى آن أسب به روى آدميان شبيه بود وپاهايش مانند پاهاى گاو بود وگامش به قدر مدّ بصر بود وآن سواره از خانهء أبو طالب بيرون آمد ؛ چون خديجة أو را ديد أو را در بر گرفت ودر دامن خود نشانيد . چون از خواب بيدار شد در باقي شب أو را خواب نبرد وصبح به خانهء عمّ خود رفت وخواب خود را نقل كرد . ورقه گفت : اى خديجة ! اگر خواب تو راست است سعادتمند ورستگار خواهى بود ، آن كه تو در خواب ديدهاى بر سر اوست تاج كرامت وشفيع گناهكاران است در روز قيامت وبزرگ عرب وعجم است در دنيا وآخرت ، أو محمد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب است . چون خديجة اين سخنان را شنيد آتش محبت آن حضرت در سينهاش مشتعل گرديد وبه خانهء خود مراجعت نمود ودر خلوتى نشست واز مفارقت آن حضرت مىگريست واشعار شورانگيز انشاء مىنمود وراز خود را به كسى اظهار نمىتوانست كرد ؛ در اين انديشه بود ناگاه صداى در خانه شنيد واز آن صداى آشنا اميدوار گرديد ، ناگاه جاريهء أو آمد وگفت : اى سيدهء من ! اينك بزرگواران عرب يعنى فرزندان عبد المطّلب به در خانه آمدهاند . خديجة از استماع اين نامهاى آشنا از صبر وقرار بيگانه شد وگفت : در را بگشا وميسره را بگو كه فرشهاى زيبا براي ايشان مرتّب گرداند وهر يك را در مرتبهء خود بنشاند وأنواع فواكه وأطعمه براي ايشان حاضر سازد ؛ وخود در پس پردهء حجاب نشست ، وچون ايشان طعام تناول نمودند وبا أو آغاز مكالمه نمودند از پس پرده به كلام لطيف وسخنان ظريف ايشان را جواب گفت كه : اى بزرگواران مكة وحرم ! از أنوار قدوم خود كلبهء مرا رشك گلستان ارم كردهايد ، هر حاجت كه داريد برآورده است . أبو طالب عليه السّلام گفت : براي حاجتي آمدهايم كه نفعش به تو عايد مىگردد وبركتش بر تو مىافزايد ، براي پسر برادر خود محمد آمدهايم ؛ چون خديجة آن نام دلگشا را شنيد دل از دست داد وبىتابانه گفت : أو كجا است كه من حاجت أو را از لبهاى غمزداى أو بشنوم وهر